شکلاتی شکلاتی... :)

      يه خميازه بلند کشيد... يه دفعه به خودش اومد و سريع دهنش رو بست، نگاهی به اطراف کرد ماشين های مختلف، کثيف، تميز، شيک، قراضه اما همه دود گرفته و کدر... ترافيک لعنتی هم معلوم نبود کی خيال تموم شدن داره... آفتاب تو چشمش بود... اخم کرده بود و به خودش غر می زد و به زمين و زمان لعن و نفرين می فرستاد... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

" تو!...

          خودت قند و نباتی

               شکلاتی شکلاتی..."

لبخند گشادی تمام صورتش رو پوشوند و ناخودآگاه با همون لبخند برگشت به سمت منبع صدا و بی اختيار شيشه رو داد پايين... سيبيل باريک راننده محو شد و لبخند زردی رو صورت آفتاب سوخته اش نقش بست، دستی به موهای مشکی وز کشيد و چشمکی حواله دختری که با لبخند بهش خيره شده بود کرد...

 انگار که با لگد از خواب شيرينی بيدارش کرده باشن از جاش پريد و صورتش با اخم غليظی درهم شد… دست راننده پيکان کِرِم به پايين دراز شد و صدا بلندتر شد…

"...برق الماس و ستاره

     از شب چشات می باره..."

 روش به آفتاب و دود سياهی که از اگزوزماشينها به هوا می رفت، با صورتی خشک و جدی که پشتش لبخند بزرگی قايم شده بود و به زور جلوشو گرفته بود… و گوشش به صدای مضحکی که تکرار می کرد…

"… شکلاتی

            شکلاتی…"

و حواسش… حواسش به خاطره ای خوب و رنگی…

 صدای گاز ماشين ها که همه جا رو پر کرد و رنگ کرم که از کنارش رد شد… چشماش رو تنگ کرد و به دور دست خيره شد و شيرينی خاطره روبا مکثی کشدار مزه مزه کرد و لبخندی از رضايت روی صورتش نشست…  زير لب خوند…

تو گل سرسبد هستی…

 واسه تو گل چی بيارم؟!!…

 خنديد… با بی خيالی دنده رو عوض کرد و فکر کرد…

عجب ترافيک رديفی!…

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
sheida

سفر حجمی در خط زمان.... و به حجمی خط زمان را آبستن کردن....به به چه قدر اين شعر محشره. زندگی زندگی تکراری شده! ببخشيد اگر ربطی به نوشته ات ندارد فقط دلم گرفته دوست دارم با يکی درد و دل کنم...