امشب گندی زدم که بخشنده ترين خدايان را هم يارای بخشش نيست...

                 تو نمی تونی بفهمی، تو نشستی تو ساحل آروم خودت منم دارم تو دريا غرق می شم، پام بنده و نمی تونم به سمت ساحل بيام، تو در نهايت صداقت و صميميت دستت رو برای کمک به سمت من دراز می کنی ولی با اينکه هر بار نگاه کردن به دست تو حس زيبای زندگی و نفس کشيدن رو تو من زنده می کنه ولی به همراهش يه دنيا زجر داره، که چرا نمی تونم دستت رو بگيرم؟! نه نمی فهمی، تو زيبا ترين کاری رو که می شه کرد می کنی ولی چيزی که به من می رسه آزار دهنده ترينِ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 1 نظر / 6 بازدید