بازم مرداد ماهه با خودم فکر می‌کنم چقدر تی‌شرت سفید بهت می‌اومد...

نشسته بود رو اسکلت دستگاهی که هنوز ساخته نشده بود... پاهاشو تکون‌تکون میداد و با موبایلش حرف میزد. تموم که شد پاشد وایساد، دامن مانتوشو زد بالا و گوشی رو چپوند تو جیبش.

پسرک شیطون و سرتق دوید طرفش که: «باز چی شده دمق شدی؟!»

«ایبابا تو هم که همهش دوستات دارن ویزا میگیرن... حالا اینیکی کجا میره؟!»

«ایول بابا خوش به حالت... یکی سوئد، یکی کانادا، یکی آلمان و... خیلی کارتون درسته شماها»

...

دوباره نشست رو اسکلت فولادی و چشم دوخت به ذوب توی کوره... ذوب آلومینیوم گول‌زنکه، به ظاهر انگار که داغ نیست اما ذوب، ذوبه دیگه...

پاهاشو تکونتکون میداد...

 

***

 

دقهبهدقه انگشتاشو تا جایی که میتونست از هم باز میکرد و زل میزد به لاک بنفشش... بعد با یه لبخند گشاد تو صورتش سرش رو میاورد بالا و با بقیه میخندید.

پانچوی قرمزشو تنش کرده بود... شال سفید رو هم روی سرش انداخته بود... اما پاهاش سست بود که از اتاق بیاد بیرون... چشمش افتاده بود به Dunhill Blue...

...

سرشو گذاشته بود رو سینه‌شو گریه می‌کرد.

«گریه نکن... خب؟!... گریه نکن...»

 

***

 

 

منتظر بودن چمدوناشو تحویل بده و بیاد بیرون... سرش رو گذاشته بود رو پای اونیکی و با هم گریه میکردن... چشماش گود افتاده بود... سفیدی شال صورتش رو بیحالتر میکرد...

...

بغلش کرده بود و گریه می‌کرد.

«مواظب خودت باش... خب؟!... مواظب خودت باش...»

/ 1 نظر / 11 بازدید

:|