من بارها به سوی تو آمدم، ولی هربار دير بود...

     من حتماً يه زمانی، يه جايی، يه کار خيلی خوبی انجام دادم که تو اومدی و ازم رد شدی و تمام وجود من بوی تو رو گرفت... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

     من حتماً  يه زمانی، يه جايی، يه کار خيلی خوبی انجام دادم که حالا می تونم با رنگهای تو اين صفحات رو سياه کنم...

     يقين دارم که يه زمانی، يه جايی، يه کار خيلی خوبی انجام دادم که نگاه رنگی تو گاهی پخش سياهی های دفترم می شه...

     آره من حتماً، حتماً يه زمانی، يه جايی، يه کار خيلی خوب انجام دادم که تو ازم رد شدی...

     ولی گاهی فکر می کنم، کِی؟!... کجا؟!... بزرگ ترين گناه زندگيم رو انجام دادم که نمی تونم هرگز، هرگز تو رو داشته باشم؟!...

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
یاشار

سلام. وبلاگ خوبی داری. خوشحال ميشم اگه به وبلاگ من هم سر بزنی. ارادتمند - ياشار

مولود

بدترين نوع دلتنگی برا ی کسی اين است که در کنار کسی باشی و بدانی که به او نخواهی رسيد

شبنم

خانم کوچولو! يه خورده، فقط يه خورده ها (!) شادتر بنويس ديگه ;)