تقديم به اونی که خودش می دونه چقدر لاجورديه !

لاجوردی حضورت انگار<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يادگار خاطره ای رنگين است،

لبهای خندان و اشکهای زلال،

ياد خواهم داشت که زندگی اين است!

 

                   1/4/1383

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
سارا

سلام! زندگي بهم ياد داده بود كه هيچ وقت از رو ظاهر آدما قضاوت نكنم اما يه مدتي بود اينو يادم رفته بود وبلاگت دوباره اينو يادم آورد ازت ممنونم.وبلاگت خيلي قشنگه

دائی

سلام. می بینم که... صرفنظر از اینکه خوشحالم که به نوشتن شروع کردی ولی خاطرات زمانی که آمدیم تا در مورد وبلاگ و بلاگ نویسی در آن خانه حرف بزنیم و عکس العملی که دیدیم از حافظه ام می گذرند... اینکه این کارها مال بیکارهاست یا اینکه پیاده روی را به این کارها ترجیح دادن و یا این پرت و پلاها قابل خواندن نیست و...چندان با شرایطی که الان در آن خانه جاریست سازگار نیست. به هر حال امیدوارم همه تان موفق باشید اگر چه ما ندانیم. ( کمی تامل کنی فورا می فهمی من چه کسی هستم...سخت نیست!)

هانا

هميشه بايد با سلام شروع كرد حتي اگر اين شروع كردن شروع خوندن هميشگي يه وبلاگ باشه پس سلام.آره درسته مي خوام يه خواننده پروپاقرص وبلاگت باشم.ميدوني من اصلا علاقه اي به وبلاگ ها (معمولا)ندارم چون معمولا توش چيزاي قشنگ نمي نويسن اما از وبلاگت خوشم اومد(يه دوست بهم معرفي اش كرد)همين كه از شاملو مي نويسي يا اعتقاد داري كه آدم تو بدترين لحظه ها ميتونه خرس كوچيكش رو بغل كنه و بخوابه باعث شد از تو و وبلاگت خوشم بياد.فقط اميدوارم تا آخرش باشي.هر چند نمي دونم آخرش كجاست.

كتكله

اگه مردهای تو قصه بدونن كه اینجایی / برای بردن تو با اسب بالدار میتازن