ديدی اشتباه شد؟!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يه اشتباه کوچيک، ديدی بازم من موندم و من؟! من موندم و...

    تند تند قدم برمی داشتم که اومدی کنارم و هم راهم شدی... اول ترسيدم... قدم هامو کوچيک و بزرگ کردم، قدم هات کوچيک و بزرگ شدن...  دلم گرم شد... فکر کردم که ديگه تنها راه نمی رم...  با خودم گفتم داری با من ميای... خيال کردم همراهم شدی... به صدای پاهات عادت کرده بودم...  اما ديدی چه راحت اشتباه کرده بودم؟!... چه اشتباه عادت کرده بودم؟!...

    وايسادم... وايسادم که ببينمت... که بشناسمت... که فقط پاهات نباشن... نگاهم به پاهات بود که رد شدی... چه ساده، چه بی خيال رد شدی...  نفهميدم گريه می کنم يا می خندم... شايد انقدر به اشتباهم خنديدم که گريه ام گرفت... شايدم انقدر که به اشتباهم گريه کردم خنده ام گرفت...

    ديدی؟!... ديدی چه ساده اشتباه کردم؟!... ديدی چه اشتباه عادت کردم؟!... ديدی بازم من موندم و من؟!... من موندم و سه نقطه.      

 

 

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
sh_d

زندگی تکه پاره های کوچک عادتهاست. گاه چشمانمان را به اشک می نشاند وگاه بزرگترين شاديهارابرايمان می سازد. عادتها گامهای من وتو اند درکوچه باغهای زيبای زيستن. فراموششان نکنيم حتی اگر به تلخی در باغ دلمان نشسته باشند

شبنم

منو يه جايی وسط اون نقطه ها بگذار دیگه D: