سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

ميوه بر شاخه شدم سنگپاره در کف کودک...
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳ 

     ...انگار که ديگه نمی بينيش، انگار که ديگه هرگز نمی بينيش!  با خودت تکرار می کنی، با خودت مدام تکرار می کنی انگار که داری حرف دلت رو تو روش فرياد می کنی، چشمهات رو از چشماش می دزدی مبادا که بخونه ، مبادا که حرفهای دلت رو از تو چشمهات بخونه !    اما ...  اگه ديگه نديديش؟! اگه ديگه نيومد ؟!  اگه رفت و ديگه هيچوقت نيومد؟!! ...اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد  تا قيامت دل من گريه می خواد...  تا قيامت دل من گريه می خواد...  لرز تمام وجودت رو می گيره!   "حرفت رو بزن! حرف دلت رو بزن! " ندايی درونت نهيب می زنه ، مبادا بفهمه، مبادا اونچه رو که می خوای بفهمه! مبادا چشمات اونقدر صادقانه فرياد کنن که انگار دلت !  مبادا...  چشمات رو می دزدی ، می خندی ، می خندی و باز می خندی !   می خندی تا لرزش دستات ، تا صداقت چشمات ، تا سستی پاهات ، تا فرياد دلت فراموشت بشه و ... مبادا متوجه بشه!  مبادا بو ببره که تو دلت تو دل کوچيک و پر دردت چی می گذره و ازش کمک می خوای ! مبادا مجبورش کنی گوش تيز کنه و ناله های ضعيف دلت رو بشنوه ! مبادا ! ... مبادا ازش بخوای!

    رفت .  و حالا تويی و تو! تويی و دلت ، و تويی و  چشمهای پر از اشکت که نخواستن چشمهای بهت زده کسی رو که با مهربونی نگاهت می کنه و نگرانته ببينن! ... چشمهای پر از اشکی که نخواستن سرانگشت نوازشی زلال صادقانه اشون رو از روی گونه هات برداره!    با خودت زمزمه می کنی ...            

     تنهايی شايد يه راهه ، راهيه تا بينهايت ، قصه هميشه تکرار ...  هجرت و هجرت و هجرت...

     می ری سراغ شاملو بلکه اينبارم مثل تمام لحظات تنهايی کمکت کنه و مهمتر از اون ... آروم!

     "خدای را

         نا خدای من !

             مسجد من کجاست؟

      در کدامين دريا

          کدامين جزيره؟

      آن جا که من از خويش برفتم تا در پای او سجده کنم

       و مذهبی عتيق را

                    چونان موميايی شده ای از فراسوی قرون

     به ورد گونه ای

     جان بخشم.

        مسجد من کجاست؟

     با دست های عاشقت

                 آن جا

     مرا

     مزاری بنا کن! "