سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

در سوگ استاد بزرگوارم که به سادگی خويش ما را ترک گفت
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳ 

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آينه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پريده رنگ

و اين غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که می رود اينسان

صبور

سنگين

سرگردان

فرمان ايست داد.

...

به مادرم گفتم: "ديگر تمام شد"

گفتم: "هميشه پيش از آنچه فکر کنی اتفاق می افتد

        بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم."

...

 

پنج سال گذشته و ديگه عادت کردم که اگر دلم هواتو کرد، اگر راهنمايی خواستم، اگر خواستم ببينمت بايد به اون سنگ بزرگ سياه خيره بشم آرام اشک بريزم

 

... جريان باد را پذيرفتن

و عشق را که خواهر مرگ است

و جاودانگی رازش را با تو در ميان نهاد

پس به هيات گنجی در آمدی

بايسته و آزانگيز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دياران را

از اين سان

دلپذير کرده است!

 

نمی دونم ازش چی بگم که نگيد يه معلم ساده يا يه مدير مدرسه،  نه... خيلی بزرگتر از اين حرفها... که تشيع جنازه اش بعد از بامداد بزرگ بزرگترين تشيع جنازه ای بود که تا به حال ديدم... و هيچوقت اون روز کذايی رو فراموش نمی کنم که لحظه لحظه تلخش رو با اينکه بارها و بارها برای خودم تصوير کرده بودم با تموم وجود به ياد ميارم، معلمی که عاشقانه دوستش می داشتم... هنوز هم باورم نمی شه که چطور دووم آوردم... نه تنها من که فکر کنم، بقيه هم باور نمی کردن که من بتونم...

 

(اينا رو همون روزها، تو همون بغض و درد وحشتناک نوشتم...)

اينجا همه می گريند

اينجا همه عشق

       همه اشک

اينجا همه می گريند.

 

چه می گذرد بر ما؟

چه می گذرد بر ما در نبود تو؟!

چه می گذرد بر ما که ديگر تورا

                         -عشق تو را 

                                   جان تو را

                                   صلابت و شکوه تو را-

                                               نخواهيم داشت؟!

چه ساده گذشتی!...

چه ساده انگار که نديدی چگونه می مانيم.

ای کاش می ديدی...

ای کاش می ديدی چگونه الفبای عشق را که از تو آموختيم

با سيل اشکهايمان

به روی گور تو می خوانيم.

 

اينجا...

اينجا همه بهت است و اشک

اينجا همه نا اميدی است و انتظار

می دانم...

می دانم که ديگر باز نخواهی گشت

اما

ما اينجا منتظريم

         اينجا عشق انتظار تو را می کشد

         اينجا چشمان خون آلود صدها عاشق به راه توست

ای کاش می ديدی...

ای کاش می ديدی که چگونه پاهای لرزان خود را در راه تو می گذاريم

و به اميد يارس=ی تو قدم بر می داريم

ای کاش می ديدی...

ای کاش می ماندی...