سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

۵ سال گذشته...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳ 

زمان چقدر زود گذشت، آيا تو هم روزهای با هم بودنمان را به ياد داری؟!

روزهايی که مثلث ما و او و درس ميانه کلام را تا بی نهايت امتداد می داد و او در تشريح زندگی شعاع اميد را از مرکز وجود رسم می کرد ومحيطی به وسعت تمامی زيباييها پديد می آورد.

او از پيشمان رفت، ولی هنوز با بهترينها يادش می کنيم.

او رفت و ما اکنون خطوطی تنها در بی کرانه معادله زندگی هستيم.

اما می دانيم که باز در آينده با او زوايای مثلث دوستی را به هم متصل می کنيم و او برايمان خواهد گفت که معادله زندگی را در دستگاه تقدير چه آسان می توان فهميد...

 

او را تا هميشه سپاس خواهيم گفت، چرا که در محضر او آموختيم چگونه انسان باشيم.

او درس زندگی را در قالب فرمولها و روابط منطقی رياضی به ما آموخت و ما را با هنر رياضی ورزيدن مانوس کرد، پس:

       تو را ای بزرگ شخصيت فداکار، تا ابد دوست خواهيم داشت و دعای خيرمان را نثارت خواهيم کرد.

 

نمی دانم از احترام معلم به شاگرد چه شنيده ايد و يا چه ديده ايد، ولی ما، همه ما در برخورد با او، در پشت ميزهای کلاسهای او، احساس حقير شاگرد مدرسه ای بودن نمی کرديم. حس می کرديم به اندک استعداد ما، به دانسته های نا چيز ما، به فکرها و راه حل های ما احترام گذارده می شود. او به ما آرامش بی پايانی می بخشيد که نظير آن را در هيچ جای ديگر نمی يافتيم.

 

نمی دانم از احترام شاگرد به معلم چه شنيده ايد و يا چه ديده ايد، ولی ما، همه ما در برخورد با او، در پشت ميزهای کلاس او، آنچنان مبهوت هيبت و بزرگی و مردانگی مردی که به ما هندسه می آموخت می شديم که برای لحظاتی درس و کلاس را فراموش کرده و تنها به اين می انديشيديم که به راستی چطور اين همه شکوه و عظمت، اين همه اقتدار و استواری، اين همه علم و ايمان، اين همه مهربانی و گذشت در وجود يک نفر جمع می شود،

وما چقدر خوشبخت بوديم که اين يک نفر استاد ما بود،

و ما چقدر خوشبخت هستيم که تا هميشه افتخار شاگردی اين يک نفر را با خود خواهيم داشت،

و ما چقدر خواهيم بود اگر

                 توقف نکنيم، ننشينيم، برخيزيم و ادامه دهيم

                                                  آنچنان که او دوست می داشت...

 

( اين متن از من نيست از دو تا از عزيزترينهامه )