سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳ 

      ديگه کم کم نمی تونست سنگينی ساکی که رو دوشش بود و فشار بغضی که تو گلوش بود رو تحمل کنه، اشکاش منتظر بودن که با کوچکترين بهانه ای فرو بريزن...  وارد رختکن که شد همونطور که  سعی می کرد لبخند هميشگی رو لبهاش باشه به بقيه سلام کرد و ساک رو روی نيمکت گذاشت شونه اش از سبکی ناگهانی تير خفيف و لذتبخشی کشيد،  لباسهاش رو از توی ساک در آورد و يه گوشه رفت تا لباس عوض کنه، گلوش از شدت بغض تير می کشيد شروع کرد به سوت زدن بلکه کمی از سنگينی چشماش هم کم شه... جديدترها که می اومدن نيشش رو بازتر می کرد و بلند بلند با قديم ترها شوخی می کرد... دست خودش نبود تو همون قهقهه و ريسه رفتن ها لبخند به صورتش ماسيد "... يه دختر هپروتی که تو يه دنيای مجازی..." فکر کرد که بهش خيره شدن، چشماش رو از دستاش که بی هدف با بند کفش درگير بودن برداشت و به بقيه نگاه کرد، هرکس کار خودش رو می کرد و هنوز بساط خنده به راه بود... چشماش به آينه که رسيد انگار که دوخته شد به صورتش   "... بايد جمعت می کردم..."  بغض گلوش رو فشرد، با شنيدن صدای  مربی برگشت و سعی کرد بی خيال ترين لبخندی رو که بلده تحويل بده، نگران نگاهش کرد که يعنی "خوبی؟!" و گفت" هنوز حاضر نيستی؟! بدو برو تو زمين" با شيطنت خنديد که يعنی "چيزی نيست"  وگفت" چشم... الان..." نگاهی توی آينه کرد و به چشماش خيره شد... " محبتت کاسب منشانه اس..." نا باورانه تو چشمای خودش زل زد که "من؟!..." نزديک بود که بغضش بشکنه که ... "توپها يادت نره..." بغض رو به سختی فرو داد و... " چششش...م..." کارتن توپها رو برداشت و سر به زير انداخت... يه نفس عميق کشيد که "بی خيال..."

        توپهارو گذاشت زمين و عقب تر از بقيه شروع کرد به دويدن... نگاهی به ساعت کرد ولی انگار که نخوند... به دويدن ادامه داد "...خيانت کردی... از نظر من کمتر از خيانتِ..." چشماش پر اشک شد که "من فقط حرف زدم..." قدمها رو بلند تر کرد و سعی کرد با تکون دادن سر همه چيز رو از ذهنش بيرون کنه که نشد... سرش رو بالا گرفت و هوا رو با صدا بيرون داد... يه نفس عميق کشيد و باز هوارو با شدت بيرون داد... نگاهی به بقيه که ايستاده بودن کرد و نگاهی به ساعت... باز هم نخوند لابد کافی بود... "توپها رو بردارين..." با ديدن چهره جديد خنديد و چشمکی که "بيا"  توپ انگار که خودش می رفت و می اومد... "...ازم سوء استفاده کردی..."  صدای توپ بلند شد... چهره جديد درهم... به خودش اومد... "ببخشيد... پاسِ من بد..." توپ که بر گشت ملايم تر پسش فرستاد "خودخواهی..."  تو سر توپ زد که "من؟!..." به صدای مربی برگشت... "بيايد روی دروازه... فقط تو دستش..." ... نگاهشو از نگاه مربی دزديد و دويد به سمت دروازه رو هوا بلند شد... " مريض بودی..." صدای توپ که به ديوار خورد...       غريد "با دقت..." سرش رو انداخت پايين... "من تو رو از رو زمين بلند..." بغض گلوش رو فشرد... "حالت خوبه؟!..." بغضش رو فرو داد و با لبخند "بله..." با لبخندی با معنی "بازم خوابت مياد؟!.." و انگار که جواب سوال سختی رو ناگهان بهش رسونده باشن نفس راحتی کشيد و با لبخندی که يعنی "شرمنده..."  گفت "بله..."  "منو مثل يه آشغال..." تو سر توپ زد... "من هنوز نمی دونستم تو رو..." از ترس اينکه بغضش بترکه محکمتر تو سر توپ زد...  "حواست باشه پشتِ نُه بلند شو..."  بلند شد و ... "لعنتی تو دستش... نا کارش کردی..." به خودش که اومد چشمش افتاد به صورت سرخ دروازه بان... با نگرانی رفت جلو که "ببخشيد..."  نگاه نگران و دلخور برگشت به سمتش که "حواست نيست امروز!... چيزی شده؟!!..." گفت "نه..." که هم خودش می دونست دروغ می گه هم... همه... نگرانی نگاه ها رو شونه هاش سنگينی می کرد... زد تو سر توپ... "تو مريضی..." محکمتر زد تو سر توپ که "نه!"... چشماش رو بست و نفس عميق کشيد بغضش رو فرو داد و به خودش گفت "بی خيال... نمی تونه بفهمه!..." زد تو سر توپ، دويد... بلند شد...           "خوبه... مکثت يادت نره..." نگاه کرد... لبخند گوشه لبش بود که يعنی "آفرين... بی خيال..." و خنديد که يعنی "نگران نباش" و به خودش که... "فراموش کن...ببخش..." سرش رو تکون داد داغی چشماش سرد شد و اشکاش انگار که يخ بست با خودش گفت "کاش می فهميد..." نفس بلندی کشيد... سرش رو بالا گرفت و لبخند تلخی گوشه لبش نشست... خيره شد به دروازه...

...تو سر توپ زد... بلند شد...           "خوبه... آفرين... بريم گوش..."