سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳ 

      امروز صبح مردم... امروز صبح ساعتم که زنگ زد قبل از اينکه چشمامو باز کنم و دستمو برای خاموش کردنش دراز کنم مردم... خيلی ساده اتفاق افتاد ديگه نفس نکشيدم، صدای قلبم هم نيومد... مسخره... چه بی هيجان!... منتظر شدم يکی بياد و بفهمه... بالاخره اومدی، لابد وقتی ديدی صدام که می کنی اخم نمی کنم يا حتی غلت نمی زنم فهميدی... شايدم وقتی صدای آهنگ رو زياد کردی و ديدی لای چشمم باز نشد  يا وقتی انگشتت رو  کردی تو گوشم دستت رو نگرفتم فهميدی...

     جيغ، داد، گريه، شيون... نه...کاش می تونستم بلند شم نذارم گريه کنی... اينجور خبرها زود پخش می شه... لابد وقتی اومدی همکف و ديدی من نيستم شک کردی... سر و کله ام تو ايستگاه مترو که پيدا نشد شايد... يا وقتی بهت زنگ نزدم که بيدارت کنم... شايدم اسممو که سر کلاس خوندن... شايدم چون  امروز نيومدم بهت سر بزنم... شايدم چون جواب msg _تِو ندادم...

      اينجور خبرها زود پخش می شه... خيلی زود... کاش انقدر گريه نمی کردی... اگه انقدر گريه نمی کردی شايد وضعيت جديد برام جالب تر بود... خوب پيش اومده ديگه... چی کارش می تونی بکنی؟!... اوووه چه خبره... بابا بی خيال... بَه ببين کی اينجاس!... مهم نيست بابا گذشته ها گذشته... ای بابا شرمنده کردين قربان با اينهمه مشغله تشريف آوردين، می دونستم شما رو زيارت می کنم زودتر اقدام می کردم... ببخشيد برنامه هاتون به هم ريخت... تو هم فهميدی که... تو رو خدا اين قيافه رو به خودت نگير... يه مزاحم کمتر... از دستم خلاص شدی...  نبينم ناراحتی، مّردم ولی بازم می تونم دق کنما... تو رو چرا انقدر زود خبر کردن نامردا... می دونم، خوب منم با اينکه فعلاً هيجان انگيزه ولی می دونم دلم برات تنگ می شه... رفيق نيمه راه نيستم به خدا اونم بعد اينهمه سال... شد ديگه دست من که نبود... حواست بهشون باشه ها... ادای آدمای قوی رو در ميارن ولی سختشونه ها... احوالشونو گهگداری بگير... خوب شد حرفامو بهت زدما... اگه نه الان خيلی دلم می سوخت... ای بابا حالا من نيستم دور بر نداری خول و چل شی... درستم مثل آدم بخون نشنوم منو بهانه کرده باشی... ديدی خوب شد دعوات کردم و سرت داد کشيدم؟! اونوقت الان هم من پشيمون بودم هم تو... هی... اين قيافه بهت زده چيه؟!... غافلگير شدی؟! خوب همينه ديگه اصلاً مدلش همينه، کيفشم به همينه... من که راضيم از چيزی هم پشيمون نيستم... خوب اينهمه فرصت بود حالا که هر چی هم که بگم تو نمی تونی بشنوی... ولی بی خيال ديگه مهم نيست... خوبه ها... جالبه... فقط از صبح که مردم همه اش تو فکر اين بودم که حالا تو چه جوری خبر شی... ولی حالا که اينجا نوشتم ديگه خيالم راحت شد... گفتم يه وقت منتظر نباشی... آخه... امروز صبح مردم...