سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

قاطِ قاط، بی خيال نمی خواد بخونين دعوا خونوادگيه!
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳ 

     می شه چند لحظه... فقط چند لحظه کوتاه دست از سرم برداری و گورتو گم کنی موژان؟!... خسته شدم از دستت... بسه ديگه چقدر فيلم؟! چقدر ادا؟! چقدر دروغ؟!... خسته نشدی از اينهمه لبخندی که شبانه روز خودتو موظف می کنی که به آدما تحويل بدی؟!!... خسته نشدی از اين "خوبم مرسی تو چطور؟!" ؟!!...      نمی خوای دست برداری از اين "بی خيال عصبانی بود يه چيزی گفت!" ؟!!...     بسه ديگه خوب بودن بسه ديگه به هر ساز آدما رقصيدن... يه خورده ام منو بازی بده... به خدا منم هستم... همه اش خودت؟!...    بعد، هر از چند گاهی که کم مياری ياد من می کنی...     اونموقع که دارم خفه می شم از بغض نگات ميافته تو نگام...       اونموقع که از عالم و آدم و به خصوص از خودت سير می شم بر می گردی طرفم دست از پا درازتر... که چی؟!.. لعنتی آخه تو هم آدمی، تو هم حق داری که ناراحت بشی، تو هم حق داری وقتی کسی به ناحق شستت گذاشتت کنار جوابشو بدی...       ديوونه تو هم دل داری، ادای آدمای قوی رو در نيار، تو هم دلت می شکنه، می گيره ... بی خيالش که نمی تونی بشی، می تونی؟!... چيه هر لحظه چرت و پرتای بقيه رو قرقره می کنی و انقدر ادامه می دی که ديگه نفست بالا نياد؟!... برو بزن تو روشون، يا نه، اصلاً به جهنم که مرد و نبخشيده بوديش، به درک که ازت دلگير بود... کی به کيه؟! گيريم هم که مردی و هنوز بايد يه سری حرف به يه سری کس می زدی...      بی خيال بابا، مسوول عذاب وجدان بقيه که نيستی هستی؟!!... اونم چه بقيه ای، که به راحتی آب خوردن حرمت آدما رو می شکنن... خوب آره، جز خوبی در حق بقيه نکردی يا حداقل سعی کردی که نکنی، ولی همه که خوبیِ آدمونمی خوان، همه که خوبیِ آدمو نمی فهمن، همه که... ای بابا... به فکر منم باش... يا کلاً بی خيالم شو که راحت برم گورمو گم کنم يا خودت يه کم عاقل شو... بابا دلم پوسيد انقدر که از ته دل خنديدی وقتی من داشتم گوله گوله اشک می ريختم، انقدر که گفتی "بی خيال منظوری که نداشت" و من خواستم سر به تنش نباشه... بسه ديگه ... داری شبيه اين آدمای رو اعصابی می شی که هميشه شاکرن، هميشه مثبت، هميشه همه چيز خوب..."خدايا سپاسگزارم که من يک اسکاچ نيستم.. تو خيلی بزرگی!..."   جمع کن بابا... دق کردم... مگه چقدر تحمل دارم؟!... مگه چقدر تحمل داری؟!... دلم می خواد گريه کنم به تو چه... دلم می خواد عصبانی بشم... دلم می خواد از صبح تا شب تو اون سالنِ کذايی بدوم و تو سر توپ بزنم و به کسی ام مربوط نباشه که من واسه چی اومدم دانشگاه... دلم می خواد از دنيای شعر و قصه ام بيرون نيام... از دنيای مزخرفی که تو و ديگران ساختين که بهتره... دلم می خواد واسه خودم باشم... بسِت نيست هرچی تو دلت بود کف دستت گذاشتی و دادی به اين و اون؟!... خسته نشدی... بعضيا نمی خوانت نمی تونی مجبورشون کنی... بعضيا رو نمی خوای نمی تونی خودتو مجبور کنی... من دوسِت دارم آخه لعنتی... از همه اين آدمايی که براشون اينهمه وقت می ذاری بيشتر... تو رو خدا يه وقتی هم به من بده... دلم برات يه ذره شده...