سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

اين روزها حساب کردن جايگشت های مرگ سرگرميم شده!
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳ 

  سکوت... کسی نيست، آخرين همرهان هم چند دقيقه پيش رفتن و من موندم و يه عالمه صندلی خالی و يه عالمه سکوت و سکوت... من موندم و يه خلوت، يه خلوت نه به بزرگی خالی دلم نه به کوچيکی لبخندم، خلوتی که همه ، هر کسی که می شناسی يا نمی شناسی به خودش حق می ده  ازت بگيردش، گرانبها ترين دارايی تو رو ازت بگيره و در ازاش...   انگار نه انگار ...       يه آه بلند بکش ...  هيچ کس نيست بپرسه چرا آه می کشی و اگه دلت بخواد می تونی يه بار ديگه ...  و يه بار ديگه ...       هيچ کس نيست که مجبور باشی بخاطرش بغضت رو فرو ببری و رديف دندونای سفيد-زردت رو نمايش بدی و بگی " خوبم ، مرسی ! تو چطوری؟! "  هيچ کس نيست که حق لذت بخش دلشکسته بودن، غمگين بودن، گرفته بودن و از همه مهمتر و با ارزش تر حق لذت بخش آرام بودن رو ازت بگيره...  اين خلوت و اين سکوت خيلی خيلی با ارزش و مهمه... گاهی فکر می کنم کاش می شد يه تيکه کوچولو ، خيلی خيلی کوچولو ، طمع شعله نمی بندم،خردک شرری... از اين خلوت و از اين آرامش دست نيافتنی هميشه باهات باشه و هر جا که خواستی و بهش احتياج داشتی پهنش کنی ، بشينی و ... هر طور که دوست داری... جای کوچيکی واسه حرف زدن ، جای کوچيکی واسه نوشتن ، واسه خوندن ، جای کوچيکی واسه اشک ريختن و جای کوچيکی واسه ... زندگی کردن!       توقع زيادی نيست ولی کمتر کسی رو ديدم چنين چيزی رو داشته باشه ، کمتر کسی رو ديدم مگر اينکه همه چيز رو جای ديگه ای از دست داده باشه...