سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

شکلاتی شکلاتی... :)
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳ 

      يه خميازه بلند کشيد... يه دفعه به خودش اومد و سريع دهنش رو بست، نگاهی به اطراف کرد ماشين های مختلف، کثيف، تميز، شيک، قراضه اما همه دود گرفته و کدر... ترافيک لعنتی هم معلوم نبود کی خيال تموم شدن داره... آفتاب تو چشمش بود... اخم کرده بود و به خودش غر می زد و به زمين و زمان لعن و نفرين می فرستاد...

" تو!...

          خودت قند و نباتی

               شکلاتی شکلاتی..."

لبخند گشادی تمام صورتش رو پوشوند و ناخودآگاه با همون لبخند برگشت به سمت منبع صدا و بی اختيار شيشه رو داد پايين... سيبيل باريک راننده محو شد و لبخند زردی رو صورت آفتاب سوخته اش نقش بست، دستی به موهای مشکی وز کشيد و چشمکی حواله دختری که با لبخند بهش خيره شده بود کرد...

 انگار که با لگد از خواب شيرينی بيدارش کرده باشن از جاش پريد و صورتش با اخم غليظی درهم شد… دست راننده پيکان کِرِم به پايين دراز شد و صدا بلندتر شد…

"...برق الماس و ستاره

     از شب چشات می باره..."

 روش به آفتاب و دود سياهی که از اگزوزماشينها به هوا می رفت، با صورتی خشک و جدی که پشتش لبخند بزرگی قايم شده بود و به زور جلوشو گرفته بود… و گوشش به صدای مضحکی که تکرار می کرد…

"… شکلاتی

            شکلاتی…"

و حواسش… حواسش به خاطره ای خوب و رنگی…

 صدای گاز ماشين ها که همه جا رو پر کرد و رنگ کرم که از کنارش رد شد… چشماش رو تنگ کرد و به دور دست خيره شد و شيرينی خاطره روبا مکثی کشدار مزه مزه کرد و لبخندی از رضايت روی صورتش نشست…  زير لب خوند…

تو گل سرسبد هستی…

 واسه تو گل چی بيارم؟!!…

 خنديد… با بی خيالی دنده رو عوض کرد و فکر کرد…

عجب ترافيک رديفی!…