سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۳ 

امشب شايد تا صبح می تونم بنويسم... ولی شايد نه حتی يک کلمه از اونچه که واقعاً می خوام که بگم...

حتی شعری هم ... چرا شايد ...

ميوه بر شاخه شدم

سنگپاره در کف کودک

طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خويشتنم

چنين که دست تطاول به خود گشاده

                                         منم!

بالا بلند!

بر جلوخان منظرم چون گردش اطلسی ابر قدم بردار

وز هجوم پرنده بی پناهی چون به خانه باز آيم

پيش از آنکه...

نه ... حتی نه اين شعر... که اينبار به گمانم سنگپاره دست کودک من نيستم، من اينبار نمی شناسمش... نه واقعاً نمی شناسمش...