سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۳ 

"نمی خواهی مرا اهلی کنی؟!"

او روزنامه اش را خواند،

غذا را سفارش داد

آن را با نوشابه اش خورد

                        سپس بلند شد

و بی آنکه چيزی بگويد،

                        رفت...

و من هنوز

صدای خودم را می شنيدم:

                    "نمی خواهی مرا اهلی کنی؟!"

 

...روباه گفت: زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا. تمام مرغها بهم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. بهمين جهت در اينجا اوقات به کسالت می گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشيد خواهد درخشيد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. آن گندمزارها را در آن پايين ها می بينی؟ من نان خور نيستم و گندم در نظرم چيز بی فايده ايست. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمی اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای  طلايی داری. و چقدر عالی خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چو ن گندم به رنگ طلاست و مرا به ياد تو خواهد انداخت. آنوقت من صدای وزيدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت...

... بيزحمت...  مرا اهلی کن!

 

(آنتوان دوسنت اگزوپری)