سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

هميشه اشتباه می کنيم؛همیشه!
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳ 

تا بيايی

تا دانه کنی

تا بخوريم

        چيدم و گذاشتم

        انار درخت را

        اولين انار درخت را، غزل!

آمدم

نه انار بود

و نه تو

       و سهم من، نه

       سهم دهانِ چشمانِ من

       آنچه از دستانت ريخته بود

       از دهانت:

              سه ياقوت

              بر قالی

              به غروب.

 

(منصور اوجی)

      

 

      نگاهش اطراف پارک می دويد، به هر طرف که نگاه می کرد يا سياهیِ کلاغی روی رنگی برگهای پاييزی بود، يا هيبتهايی کز کرده از سرما، و به هر طرف که گوش می داد يا صدای باد بود و يا خش خش برگها، سوز سردی گونه هاش رو خراشيد، چشماش سوخت، رنگ رنگ برگها در هم شد و صداها هم، انگار همه با هم چيزی رو تکرار می کردن، چيزی رو که اون بايد می دونست، نامی رو، نام کسی رو که اون بايد می شناخت، دنبالش اومده بود و پيداش نکرده بود، پاها يه بار ديگه تمام پارک رو دويدن و چشمها به تمام گوشه ها و خلوتها سرک کشيدن، اما اثری ازش نبود... 

    ...کلاهش رو تا روی ابروهاش پايين کشيده بود و دکمه های ژاکت رو تا بالا بسته بود، دستاش رو از شدت سوز توی آستين کشيده بود و بی هدف قدم می زد، آفتاب کمرنگی پخش زمين بود، با شيطنت رد برگهای خشکی رو که روی زمين ريخته بود دنبال می کرد و اينور و اونور می پريد، زير لب زمزمه می کرد و بدون توجه به عابرينی که اگر مجال توجه به خودشون می دادن مکثی می کردن و نگاه متعجبشون رو به سر تا پاش می ريختن و بعد با سرعت می گذشتن و سری تکون می دادن و زير لب چيزی می گفتن،  به بازی کودکانه خودش ادامه می داد، توی سکوت و تنهايیِ خودش غرق شده بود که صدايی نه چندان دور که شايد خيلی نزديک از خودش کشيدش بيرون، چشم چرخوند به سمت صدا...  موهای بلندش تقريباً تمام صورتش رو پوشونده بود و دستهاش رو که از شدت سرما سرخ شده بودن با هيجان تکون می داد، قدمهای بلند و کوتاهی به عقب و جلو بر می داشت و چيزی می گفت، انگار که فرياد می کرد، کلمات نا مفهوم بود انگار که باد کلمات رو می دزديد، نزديک رفت، چند نفر ديکر هم...

"...گفته بودم زندگی زيباست.

گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاينجاست.

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغهای گل؛

دشتهای بی در و پيکر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛

..."

نغمه ای آشنا، نزديک تر رفت، نگاهش رو از کيف و کاپشنی که به درخت بود جمع کرد و شگفتزده و کنجکاو دوخت به لبهايی که سرخی اش از لا به لای درهم موها پيدا بود...

"... آری، آری؛ زندگی زيباست.

..."

نگاهش رو با دلخوری از سرخی صورت برداشت و ريخت روی رنگیِ زمين، بازم قصه تکراری زيبايیِ زندگی و گناهِ خاموش بودن... صدا اوج گرفت،

"... جنگلی هستی تو ای انسان

جنگل ای روييده آزاده،

..."

و باز هم نگاه کنجکاوش بود که روی صورت سرخ متوقف شد و رقص دستهای سرخ رو تو هوا دنبال کرد. نگاهی به اطراف کرد، چند نفری در حالی که سرشون رو تکون می دادن رفتن، و چند نفری با پوزخندی بر لب چيزهايی زير لب می گفتن و با ديدن چشمهای مشتاق و نگاه کنجکاو يکی دو نفر ديگه دلش گرم شد و همونجا، نزديک، اونقدر نزديک که کوچکترين لرزش دستها و چشمها رو ببينه، روی جدول کنار شاخه های هرس شده ای که حتماً روزگاری پر از گلهای رنگارنگ بودن نشست...

"... مجوييدم نسب،

                 فرزند رنج و کار،

گريزان چون شهاب از شب،

چو صبح آماده ی ديدار.

..."

نا خود آگاه شروع به زمزمه کرد در حالی که چشمها و گوشهاش مشتاقانه و با ولع کوچکترين حرکات و صداها رو می بلعيدن...  و لحظه ای به خودش اومد که گرمی نگاهی رو از پشت انبوه موها روی گونه های يخ کرده اش حس کرد...

"...در برون کلبه برف مي بارد.

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

کوهها خاموش،

دره ها دلتنگ

راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

کودکان ديري است در خوابند،

                 در خوابست عمو نوروز

می گذارم کنده ای هيزم در آتشدان

شعله بالا می رود پر سوز."

پاهای يخ زده اش رو به سختی تکون داد و بلند شد، نگاهی به اطراف کر د، کمی دورتر يک زوج و کمی دورترک مردی تنها، دستهاشون رو به هم زدن که شايد تشويق و شايد فقط گرم کردن دستها... هنوز صدا توی گوشش بود و گرما روی گونه هاش، نگاهش که برگشت اثری از کيف و کاپشن به درخت نبود، اثری از صاحب صدا هم...   

    روز بعد چشمها به دنبال کيف و کاپشنی به درخت و گوشها منتظر شنيدن صدايی نه چندان آشنا که نغمه ای آشنا رو تکرار می کرد، با قدمهايی لرزان از سرما يا هيجان وارد پارک شد، پاها به شيطنت ديروز نبودن و نگاه نيز به آرامش ديروز. گوشه ای چند نفری ايستاده و نشسته بودن بی اختيار به همون سمت کشيده شد، صدا همون صدا بود...

"...اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی

..."

صدا مکثی کرد و باز همون گرمی، همون نگاه...

"... به سويش می توانستی خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود ، تا زنجير!

..."

با لبخندی از سر رضايت و با چشمانی مشتاق تر از ديروز نشست، نگاهی به اطراف کرد هيچ چهره ای آشنا نبود...

"...يکی از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:

-کسی راز مرا داند

 که از اينرو به آنرويم بگرداند.

و ما با لذتی بيگانه اين راز غبار آلود را مثل دعايی زير لب تکرار می کرديم.

و شب شط جليلی بود پر مهتاب.

..."

همراه صدا زمزمه می کرد، با گونه هايی سرخ، از سرما يا ... تا بدانجا که با بغض خواند:

"...مکيد آب دهانش را و گفت آرام:

-نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند،

که از اينرو به آنرويم بگرداند.

نشستيم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.

و شب شط عليلی بود."

چشمها رو دوخت به چشمهای سرخی که از سرما يا... نگاه ها به هم گره خورد و باز همون گرما، چشم که دزديد، رفته بود...

    و روزها گذشت و هر روز با نغمه ای آشنا و صدايی که ديگر آشنا می نمود...

"در ساعت پنج عصر.

درست ساعت پنج عصر بود.

پسری پارچه سفيد را آورد

در ساعت پنج عصر

..."

 و هر روز تکرار، مکثی آشنا و سوزی که سرخ می نمود از سرما يا... و باز صدا بود...

"...يادم آمد، هان،

داشتم می گفتم آنشب نيز

سورت سرمای دی بيدادها می کرد.

و چه سرمايی! چه سرمايی!

..."

و پا ها هر روز مشتاق تر از ديروز و چشمها و گوشها تشنه تر...

     چشمهای مضطربش به دنبال چيزی بودن و پيداش نمی کردن، نشانی، ردی، ردی از سرخی دستهايی که با هيجان در هوا می رقصيدن و چشمهايی که هميشه خيس بود از سرما يا... و گوشهاش به دنبال شنيدن صدايی بودن که انگار در همهمه برگها گم شده بود و باد اون رو برای هميشه دزديده بود، صدايی که می لرزيد از سرما يا... پاهاش يارای رفتن نداشتن، دستی به گونه هاش کشيد می سوخت... کيف و ژاکتش رو در آورد و به شاخه ای... نفس بلندی کشيد، چشماش سوخت و خيس شد، دستاش سرخ بود و پاهاش می لرزيد...

"... بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رکسانا با من چه گذشت

 بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که..."