سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۳ 

می خواستم تا فراموش نکرده ام ننويسم؛

ترسيدم نوشتن از يادم برود اما،

فراموش نکرده باشم!

      پرده هارو کنار زد ، زرد آفتاب پخش قالی شد و نرم روی آبی- خاکستری گلها نشست، پاهاش سرد بود و دستاش می لرزيد، از سرما يا... وسط مستطيل نور نشست، رو به آفتاب، پوست يخ زده اش گرما رو با ولع به درون می کشيد، چشماش رو بست و به خورشيد خيره شد، نفس بلندی کشيد و چشمها رو باز کرد، چشمها رو تنگ کرد و تو سياهی اتاق دنبال دفتر و قلمش گشت، انگار سالها بود که چيزی ننوشته بود. از روزی که سعی کرده بود همه چيز رو فراموش کنه، حتی نوشتن رو، انگار سالها می گذشت،   چشمها با اضطراب اطراف اتاق می دويدن، کم کم اتاق روشن تر می شد، چشمش به شاملوی جيبی افتاد که گوشه ای غرق خاک افتاده بود، حتی سعی کرده بود شعر رو هم فراموش کنه، کتاب پير و کهنه رو چند بار فوت کرد و کاغذهای زرد و چروک رو چند بار به هم زد و خاک بلند شده رو با دست تاروند و کتاب رو انگار که عزيزی، به سينه اش فشرد، روزگاری برگ برگ کتاب بوی ياس می داد و هربار که بازش می کرد و می خوند دستاش تا مدتها عطر ياس رو تو هوا تکرار می کردن، اما کتاب بوی خاک می داد، از سر عادت چشمها رو بست و کتاب رو بين دو دست گرفت، نفسی به درون کشيد و نگه داشت، انگشت سردش رو روی ورق های کهنه جا به جا کرد و چشمهاش رو به هم فشرد و سعی کرد هيچ کس و هيچ چيز تو ذهنش نباشه، از روزی که تصميم گرفته بود خالی بشه، حتی خالی از خودش انگار سالها گذشته بود. ذهنش رو خالی کرد، نفسش رو بيرون داد و به آرامی کتاب روباز کرد،

...بگذار از ما

     نشانه زندگی

           هم زباله يی باد که به کوچه می افکنيم

  تا از گزند اهرمنان کتابخوار -که مادربزرگان نرينه نمای خويشند- امانمان باد.

  ترا و مرا -بی من و تو- بن بست خلوتی بس،

  که حکايت من و آنان

            غمنامه دردی مکرر است.

  که چون با خون خويش پروردمشان

  باری چه کنند اگر از نوشيدن خون من

                                 گريزشان نيست؟

  تو و اشتياق پر صداقت تو

   من و خانه مان

ميزی و چراغی. آری

         در مرگ آورترين لحظه انتظار

         زندگی را در روياهای خويش دنبال می گيرم؛

         در روياها و

         در اميدهايم.

  کتاب رو بست، چشمها رو هم، شروع به نوشتن کرد، نيازی به قلم و دفتر نبود از روزی که سعی کرده بود فراموش کنه، روزها نوشته بود و پاره کرده بود، نوشته بود و خط زده بود و نوشته بود و پاک کرده بود، بارها و بارها هر جمله ای رو که بويی از شور و عشق داشت پاره کرده بود، خط زده بود و پاک کرده بود... صورتش رو با دو دست پوشوند، نفس بلندی کشيد... دستهاش بوی ياس می دادن!

دستهايم بوی ياس می دهند

و چشمهايم به راه توست،

می دانم،

ديگر ياس نخواهم چيد...