سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۳ 

تو می ری... تو می ری که زود برگردی و من موقع خداحافظی بايد به زور جلوی اشکام رو بگيرم. تو می ری و من دلتنگت می مونم تا تو با يه عالمه حرف و خاطره تازه برگردی و دوباره مثل هميشه، باشی. و من تو اين مدت، تو اين مدتِ نه چندان بلند بدجوری دلتنگت می شم، دلتنگ خنده هات، حرف زدنت، خاطره هات و تک تک لحظه های با تو بودن... دلتنگ حس خوبی می شم که وقتی با تو حرف می زنم توم می دوه، دلتنگ اون موژانی می شم که حاضره از کار و زندگيش بزنه و ساعتها بشينه و به تو گوش بده... دلتنگ اون چيزی می شم که با تو، هستم، دلتنگ پاکی و خوبیِِ هميشگیِ تو... دلتنگ صداقت و زلاليت، دلتنگ چيزهايی که اين روزها کمتر می شه پيدا کرد.

    آره، دلتنگت می شم، زود برگرد و مواظب خودت باش، يه وقت رو صفحه آبی وجودت خطهای تيره نيفته!؟!؟!! خيلی مواظب خودت باش!

    به قول خودت خوش باشی جوون!

 

 

 

 

          8/آبان/1383