سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

من بارها به سوی تو آمدم، ولی هربار دير بود...
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۳ 

     من حتماً يه زمانی، يه جايی، يه کار خيلی خوبی انجام دادم که تو اومدی و ازم رد شدی و تمام وجود من بوی تو رو گرفت...

     من حتماً  يه زمانی، يه جايی، يه کار خيلی خوبی انجام دادم که حالا می تونم با رنگهای تو اين صفحات رو سياه کنم...

     يقين دارم که يه زمانی، يه جايی، يه کار خيلی خوبی انجام دادم که نگاه رنگی تو گاهی پخش سياهی های دفترم می شه...

     آره من حتماً، حتماً يه زمانی، يه جايی، يه کار خيلی خوب انجام دادم که تو ازم رد شدی...

     ولی گاهی فکر می کنم، کِی؟!... کجا؟!... بزرگ ترين گناه زندگيم رو انجام دادم که نمی تونم هرگز، هرگز تو رو داشته باشم؟!...