سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳ 

     يه چای پر رنگ ريخت و بسته خرما رو کنارش رو زمين گذاشت، انگشتای يخ زده اش رو دور کمر ليوان قلاب کرد، داغی مطبوعی داشت سرش رو خم کرد روی ليوان و بو و گرمای چای تازه رو با ولع به درون کشيد، سرد بود، انگار که پاييز بالاخره رسيده بود، بوی بارون می اومد ولی نباريده بود، صدای موسيقی همه جا رو پر کرده بود، تمام وجودش رو غمی نا معلوم گرفته بود، غمی که نمی تونست با هيچکس قسمت کنه، غمی ارزشمند، غمی که تنها به اسم اون رقم خورده بود، غم رنگارنگی که مثل پاييز ناگهان رسيده بود و همه جا رو رنگ زده بود و سرمای عجيبی داشت، هوای دلش بارونی بود اما آسمون دلش گرفته بود و نمی باريد تا سبک شه... خرمايی برداشت و گذاشت تو دهنش  شيرينی بيش از چيزی بود که انتظار داشت... چند وقت بود چيزی نخورده بود؟!... ليوان چای رو به دهان نزديک کرد و داغی چايی رو ريخت تو دهنش و به آرومی فرو داد، رد داغی رو دنبال کرد، می سوزوند و شيرينی خرما رومی شست و می برد، يخ درونش شکست چشمه گرمی از چشماش شروع به جوشيدن کرد، گرمای اشکاش ريخت تو گرمای چاي، نگاهی به بيرون کرد، اولين بارون پاييزی، بی اختيار شروع به زمزمه کرد...

 

   آی، باران!

          باران!

   شيشه پنجره را باران شست.

   از دل من، اما،

   چه کسی ياد تو را خواهد شست؟!

   آسمان سربی رنگ.

    من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ،

    ميپرد مرغ نگاهم تا دور،

    آی، باران!

           باران!

     پر مرغان نگاهم را شست.