سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۳ 

    ...انقدر گريه کرد تا بالا آورد، اشکاش تمام صورتش رو خيس کرده بودن، مشتاس رو پر از آب کرد و پاشيد به صورتش، خنکای آب که به چشماش خورد حالش بهتر شد، يه مشت ديگه آب پر کرد و زل زد به چشماش، يادش اومد مدرسه که می رفت وقتی برای اولين بار که گريه کرده بود با بهت و وحشت کنارش نشسته بود و با خنده گفته بود گريه که می کنه چشماش قشنگتر می شن... سياه-قرمز چشماش در هم شد و دوباره انگار که گر گرفته باشه سوخت و تصوير چشما بهم ريخت، مشتش رو که مدتها بود لبريز شده بود به صورتش نزديک کرد و زلال سرد رو به اميد آرامش پاشيد به صورتش و چشماش... قطره های اشک-آب از مژه هاش می چکيد و رو گونه هاش می دويد حوله رو برداشت و بدون اينکه چشم از چشماش برداره قطره هارو از روی داغی صورت شکار کرد... اشکاش رو پاک کرده بود و گفته بود که چشمای اشکآلودش رو دوست داره، گفته بود همه چيز درست می شه... حوله خيس شده بود، از آب، از اشک، حوله رو که پايين آورد چشماش هنوز خيس بودن و گونه ها هم کم کم... حالا چشماش هميشه اشکآلود بودن اما نبود که ببينه، نبود که اشکاش رو پاک کنه، هيچ چيز درست نشده بود...

حوله، آينه، آب، چشما درهم شدن... بالا آورد...