سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۳ 

       لم داد به پشتی صندلی، دکمه مونيتور رو زد، صفحه مونيتور بعد از چند لحظه روشن شد. نور صورتی ريخت روی صورتش نور چشمش رو زد، تمام چراغها خاموش بود و با اينکه روز بود خونه پر بود از يه تاريکی لذت بخش. دستش رفت طرف موش که آهنگی انتخاب کنه صدای موسيقی که بلند شد احساس کرد چيزی آرامشش رو خراشيد، ضربدر کوچيک رو زد و صفحه صورتی برگشت، چشماش به رنگ صورتی عادت کرده بود، چقدر اين Background  ِ Windows رو دوست داشت... شايد دوست داشت يه مدت، شايد يه مدت کوتاه، چنين جايی زندگی کنه. سکوت دلچسبی در تمام خونه جاری بود، پاهاش رو روی دسته صندلی انداخت و تکيه داد به ميز. فرو رفت توی صندلی، صندلی قديمی ناله ضعيفی کرد و زود تسليم شد. کف پاش می سوخت، تاول کوچيکی زده بود. فکر کرد بايد يه کفی واسه کفشش بگيره، به درد  پياده روی نمی خورد. خسته بود، خيلی زياد، مدتها بود انقدر پياده روی نکرده بود. کدومشون اونيکی رو انقدر راه برده بود؟!... احتياج به هيچ کلامی نبود پاهاشون بودن که می رفتن، خودسرانه می رفتن، و دستاشون بود که تو دست هم... شايد بی هيچ دليلی... يا شايد به خاطر همراهی... هر کدوم به دليلی ديگری رو همراهی می کرد و هيچ حرفی نبود که نشون بده اين دليل مشترکه يا نه... راه رفته بودن که کنار هم باشن؟!...  راه رفته بودن که فقط تنها نباشن؟!... راه رفته بودن چون اون لحظه به حضور هم نياز داشتن؟!... چه اهميتی داشت؟!... در طول راه و گذشتن از کوچه پس کوچه ها با خودش فکر کرده بود اگر کسی، آشنايی می ديدشون چی فکر می کرد؟!... کمی فکر کرده بود و بعد... ديگه مهم نبود. مهم اين بود که اون لحظه دوست داشتن کنار هم باشن و اون لحظه از در کنار هم بودن احساس رضايت می کردن و حضورشون ديگری رو آروم می کرد... چشماش رو بست، خسته بود ولی آروم.