سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

مسيح سبز
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳ 

       رنوی زرد-نارنجی  راه افتاد، از قاب شيشه پشت فقط يه دست سفيد کوچولو پيدا بود که با سماجت خداحافظی رو تکرار می کرد و من لبخند زنان در جواب، دست تکون می دادم و طبق معمول يادم رفته بود که بگم " به اميد ديدار! " جای خوبی داری، بين مادر و پدرت، نزديکت عزيزِ يه پيرمرد خوابيده که پيرمرد گهگداری بهش سر می زنه، حتماً شنيدی صدای نی و آواز پيرمرد رو، روزهايی که می ياد لابد خوشحالی و مثل هميشه می خندی، يه جوری می خندی که گونه هات چال بيفته. گاهی که از زنده ها و زندگی خسته می شم و دلم می گيره پياده راه می افتم، به ياد روزهايی که زنگ نماز حياط رو با قدم های کوچيکمون متر می کرديم قدم زنان ميام به طرفت و بازم غر می زنم، گله و شکايت می کنم، اما نيستی که با حرفات آرومم کنی، تمام طول راه و وقتی می رسم بهت و رو به روت می ايستم همه يه جوری نگاهم می کنن، سنگينی نگاه آدم ها رو هنوز هم حس می کنم همونطور که اونموقع حس می کرديم، هميشه يه جورايی با همه فرق داشتيم انگار، تمام شعرهای "بيژن جلالی" که با هم حفظ کرديم رو برات می خونم و مثل هميشه وقتی می رسم به "مسيح سبز" همون بهت و بغض روز اول تمام وجودم رو پر می کنه که بعد از ده سال هنوزم نفهميدم که اونروز از خواب بيدار شدم يا تازه به خواب رفتم، تو خاطره هام زل می زنم به جای خاليت که پر شده بود از گلبرگ و شمع و فکر می کنم چرا انقدر رويای من کوتاه بود که فرصت نکردم   "مسيح سبز" رو بهت نشون بدم و "سانتا لوچيا" رو با سوت برات بزنم و يا چرا اين کابوس انقدر طولانيه که ديگه کم کم همه اينا داره از خاطرم می ره؟!

... آه ای مسيح سبز

   به کدام روز بی پايان

   می انديشی؟

    و عطر تو

   تا کدام آسمان

   صعود خواهد کرد؟

 

11:37 – 2/مهر/1383