سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

تهوع...
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۳ 

       هنوز تمام عضلاتش منقبض بود با مانتو و مقنعه خودش رو انداخت رو تخت، يادش افتاد که صبح مانتو آبی و مقنعه سورمه ای رو اتو کرده بود و به زور شلوار لی رو که تنگش شده بود بالا کشيده بود که با بقيه ست باشه، حالا حتماً چروک می شدن. هنوز بوی گند عرق تو دماغش بود، سرش رو فرو کرد تو بالش، بالش بوی عطر می داد صبح هم از همون عطر زده بود، گرم و ترش، ولی حالا تنها بويی که به يادش بود بوی گند عرق بود، هنوز تصوير ناخن های سياه و پشت دست پر مو و کبره بسته تو ذهنش بود، چشماش رو بست، صبح ناخن هاش رو سوهان کشيده بود و به دستاش کرم زده بود، آرايش کرده بود و تو آيينه که نگاه کرده بود خنديده بود و به خودش چشمک زده بود، هنوز صدای خفه که با نفس هوس آلود آميخته بود تو گوشش بود، برای چند لحظه از خودش بيزار شد، اشکال از کجا بود؟!... از اون که فقط تميز بود يا از مرد که بعد از چهل پنجاه سال زندگی هنوز وقتی تو تاکسی کنار يه زن می نشست حالی به حالی می شد و آبروش رو گروی... نمی دونست گروی چی، نمی تونست درک کنه چه چيزی ارزش آبروی يه آدم رو داره، اگه بشه اسمش رو آدم گذاشت. ياد چشم های دريده افتاد که در مقابل نگاه وحشت زده و عصبانيش به صورتش دوخته شده بودن، ياد حرف ها و داد و بيداد هاش افتاد و ياد خجالتی که کشيده بود و ياد لبخند تهوع آور که انگار نه انگار... عق زد... عق زد و بالا آورد... بوی عرق و کثيفی و وقاحت بالا آورد، چشمهاش رو بست... چشمهاش رو بست و ساعت ها نخوابيد.