سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

زندگی!
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۳ 

      تو اتوبان که ميرم و ميام، اگه بيکار باشم و چيزی واسه خوندن نداشته باشم معمولاً با نوشته های پشت ماشينها خودمو سرگرم می کنم، اتوبوس ها، مينی بوس ها، وانت ها، کاميونی اگه گير بياد و جديداً هم که شيشه عقب سواری ها...

        از  " CAMEL SEE NOT SEE" و" See You Later! " گرفته تا "يا حضرت عباس " و "بيمه ابوالفضل" ، " فرشته کوچولو " پشت شيشه اتوبوس و  "زندگی رسم خوشايندی است " پشت وانت، " شقايق " و " يا زهرا " روی کاميون ، " بخور شيکمو! "رو در باک تريلی و " بر چشم بد لعنت " و " SCOOTER " رو شيشه پيکان و صدها شعر و جمله قصار ديگه. ولی به ياد موندنی ترين چيزی که خوندم و خيلی کيف کردم رو شيشه عقب يه مينی بوس بود:

                   " زندگی نگه دار پياده می شم! "

هميشه وقتی خسته می شم و احساس می کنم از پا افتادم اين جمله رو با خودم تکرار می کنم. از نظر من جمله بی نظيريه... کاش می شد گاهی از زندگی مرخصی گرفت، يه مدت بيخيال همه چی شد بدون اينکه چيزی تغيير کنه. يه مرخصی بدون حقوق يا استعلاجی... بدون اينکه فکر کنی چيزی به اسم زندگی هم وجود داره... بعد بری و بری... بدون مقصد و هدف... انقدر بری که خسته بشی، انقدر که دلت واسه زندگی تنگ بشه ، انقدر که حاضر باشی وايسی سر جاده و جلوشو بگيری و سوار شی، انقدر که وقتی سوار شدی روزی صد بار با خودت تکرار نکنی: زندگی نگه دار پياده می شم!

 

      1:47 – 24/شهريور/1383