سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

هيچ دقت کردين تا وقتی هستيم که احتياج داريم؟!...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۳ 

      اين روزها ديگه وقتش رسيده که در ازای هميشه بودنم حتی يه بارم سراغمو نگيری، وقتشه که به ازای تمام خنده های از ته دلی که برات کردم حسرت يه لبخند محوت به دلم بمونه، به تلافی تمام اشکهايی که به خاطرت ريختم گم و گور يه لحظه درهم شدن ابروهات باشم، موقعشه که عوض آغوش گرمی که بهت هديه کرده بودم دست سردت رو روی شونه ام بذاری و يه لبخند کج تحويلم بدی، وقتشه که در جواب تمام لحظه های نگرانی و دلواپسی من سرت رو تکون بدی که " از خودت خبر بده.."

      می دونی چيه؟!... تو هم مثل يه عالمه آدم ديگه آخرِ آدمِ بی معرفتی...

      ولی منِ احمق بازم انقدر می شينم و چشم می دوزم که مبادا يه لحظه خنده از رو لبهات محو بشه که اگه شد بدوم و به هر ترفندی که شده دوباره برش گردونم و بعد منتظر بشينم و بشينم که روزی روزگاری برای يه لحظه هم که شده منم مهمون لبخندت باشم!

 

 

                         1:11 – 22/شهريور/1383