سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

وقتی خودتو مجبور به نوشتن کنی همين می شه دیگه....
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۳ 

       يه زمانی... نه خيلی دور... وقتی سرش رو می ذاشت رو بالش فقط کافی بود يه لحظه چشماش رو هم بذاره، ديگه يارای باز کردنشون رو نداشت چشماش با اشتياق عجيبی سر می خوردن و با ولع شيرجه می زدن تو حوض پر از رويا... اگر خواب به چشمش نميومد کاغذ و قلم دست می گرفت و سفيدی کاغذ تو يه چشم به هم زدن پر می شد از سياهی، از سياه هايی که پر بودن از رنگ... پر از آبی، سبز، زرد... قرمز... صبح که چشماش رو باز می کرد زرد آفتاب که همه جا پاشيده شده بود نويد شروع شدن يه روز نو رو می داد، صدای موسيقی که فضا رو پر می کرد از خود بيخود می شد، سرمست و شاد زير لب زمزمه می کرد و ناخودآگاه انگار که تو بزرگترين جشن زندگيش حضور داره با لبخندی که يه لحظه هم از رو لباش محو نمی شد می رقصيد. شاملوی کوچيکش رو بر می داشت و باز می کرد و شاملو انگار زيبا ترين ها رو براش کنار گذاشته بود،

       من فکر می کنم

       هرگز نبوده قلب من

                               اين گونه

                                     گرم وسرخ؛

        احساس می کنم

        در بدترين دقايق اين شام مرگزای

        چندين هزار چشمه خورشيد

                                              در دلم

        می جوشد از يقين،

        احساس می کنم در هر کنار و گوشه اين شوره زار ياس

        چندين هزار جنگل شاداب

                                            ناگهان

         می رويد از زمين.

...

اما حالا ... شب ها انقدر چشماش رو به سياهی ها می دوزه که چشماش از فرط خستگی به خواب پناه می برن، ديگه از دنيای رنگی و زيبای خواب و رويا خبری نيست هر چی هست در ادامه سياهی های زندگی جريان داره، ديگه سفيدی کاغذ و سياهی قلم وسوسه کننده نيست... ديگه حتی کاغذ با سياهی هم پر نمی شه، کلمات تو ذهنش رژه می رن ولی يارای نوشتنشون نيست، ديگه هيچ کس و هيچ چيز حتی شاملو هم که هميشه رفيق می نمود و همراه بود کمکی نمی کنه...

...

    جنگل آينه ها فرو ريخت

    و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند

    و شاعران به تبار شهيدان پيوستند

    چونان کبوتران آزاد پروازی که به دست غلامان ذبح می شوند

    تا سفره اربابان را رنگين کنند.

     وبدين گونه بود که سرود و زيبايی

    زمينی را که ديگر از آن انسان نيست

    بدرود کرد.

    گوری ماند و نوحه ای.

    و انسان

           جاودانه پا در بند

              به زندان بندگی اندر

                                      بماند.

 

...چه می دونم که ...