سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

برای بودن بهانه ای نيست، برای نبودن نيز...
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۳ 

     صدای زنگ ساعت...   ديشب فکر کرده بود همينقدر خواب براش کافيه...  با سرعتی که در اون لحظه بعيد می نمود صدا رو قطع کرد،  غلتی زد و بيشتر فرو رفت زير پتو. می دونست ديگه احتياجی به خواب نداره. چشماش باز بود ولی هنوز بيدار نشده بود، حتی می تونست دنباله خوابش رو هم ببينه...  ضعيف شده بود، توانايی جابه جا کردن دستش رو هم نداشت، قلبش بعد از پريدن از صدای زنگ هنوز بال بال می زد. چشماش رو بسته و باز کرد، يه روز ديگه شروع شده بود، با خودش فکر کرد ای کاش زمان متوقف می شد و می تونست حالاحالاها در همون وضعيت تو جای گرم و نرم و لذت بخشش باقی بمونه. خسته بود.   ...خسته بود؟!! ...  انگار سالها خوابيدن و استراحت کردن هم نمی تونست انرژی رو که از دست داده بود به جسمش و روحش برگردونه. برای خوابيدن هم انرژی مصرف می کرد، حتی برای رويا ديدن! انگار وقتی می خوابيد خسته تر می شد! برای آرامش ، برای نفس راحت کشيدن ، برای فکر نکردن و چشمهارو بی دغدغه روی هم گذاشتن بيشتر از هر کار ديگه ای انرژی مصرف می کرد. هر چه بيشتر زنده بود و به زندگی نزديک تر می شد، احساس خستگی بيشتری می کرد...  خميازه بلندی کشيد، چشماش سوخت، يه قطره اشک سر خورد و تا گوشش دويد، قلقلکش اومد ولی تکون نخورد. با خودش فکر کرد حتماً يه رد سياه تا گوشش کشيده شده  - هيچوقت آرايش چشماش رو پاک نمی کرد – چند وقت بود گريه نکرده بود؟! ...  از اشک هم بريده بود انگار!     گوش داد به صدای بيرون...  صدای مبهم بيرون از خانه، ملقمه ای از صدای ماشين ها و بوق ها و حرف زدن ها و ... همه چيز ... محو محو ...  گاهی روی اين صفحه محو خط تيره اگزوز بد صدای موتوری کشيده می شد، يا بوق گوش خراش و دلهره آور آمبولانسی ، صدای دور کاميونی که با حرکتش همه جا رو به لرزه می اندازه...   نزديک تر اومد، صدای باد بود و همهمه گنجشک ها، صدای حصيری که پشت پنجره آويزون بود...   باد!...  حتماً بيرون سرد بود...   هواشناسی گفته بود " يک جبهه هوای سرد " ...    اما شکوفه ها ؟!  ...  امسال درخت ها زود شکوفه داده بودن، امسال زمستون گرمی  بود- روح زمستونيش امسال انگار بهاری بود، آفتابی زده بود و اندکی گرما - ...   درخت ها زود شکوفه داده بودن - شکوفه نزده بود و روحش رنگ رنگ بود - ...   اما حالا با اين سرمای بی موقع ؟! ... شکوفه ها؟! ...    به ياد آورد که امسال چقدر دير فهميده بود درخت همسايه غرق در شکوفه های صورتی شده! چقدر دير فهميده بود! ...  پوزخندی زد... 

امسال!؟...  چقدر دير!؟...      نفس بلندی کشيد ...    ديگه وقت بلند شدن بود!