سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

بازم سلام!
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۳ 

    چشم هاش رو  به اميد ديدن رويايی رنگين بست ، نفس عميقی کشيد و غلتی زد ، خرس کوچولوش رو محکم بغل کرد و سرش رو فرو برد تو پرزهای نرم و لطيف ، عطر ملايم عروسک رو با ولع فرو داد ، لبخندی از رضايت بر لبانش نشست - صبح فکرش رو کرده بود و نقشه کشيده بود شب خودش رو با اين لذت کوچيک غافلگير کنه! – و عجيب که غافلگيرهم شده بود! عطری که دوست داشت ... يادآور خاطراتی که دور می نمود. دستش رو دراز کرد به دنبال ساعت ... با فشردن دکمه کوچيک نور ضعيف سبز رنگ روی انگشتاش پخش شد ... چشم هاش هنوز به نور عادت داشت ، کمی فکر کردو تا جايی که می شد به خودش فرجه داد و بعد ساعت رو کوک کرد. با تصور اينکه صبح با شنيدن صدای زنگ چطور از خواب خواهد پريد اخم کرد و ساعت رو بالای سرش در دورترين جای ممکن گذاشت. نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت ، همه چيز در تاريکی اتاق فرو رفته بود همه رنگ ها به سياهی می زد ، انگار سياهی بی رحم اتاق همه لحظه های رنگين رو بلعيده بود... نيم خيز شد تا از لای پرده ها آسمون رو ببينه، آسمون صاف بود، ستاره ها نزديک ، ماه هنوز کامل نشده بود... شيطنت ستاره ها روی سياهی يک دست آسمون و آرامش و نجابت ماه هوس انگيز بود... از روی تخت بلند شد و پرده ها رو کنار زد. نقره ای مهتاب روی صورتش دويد و و بعد رنگ زد به تمام اتاق ... روی تمام خاطرات تلخ و شيرين که گوشه گوشه اتاق بودن گرد نقره ای نشست. دفتر نقره ايشو برداشت و با مداد نقره ايش شروع کرد به نوشتن روی صفحه های نقره ای...

     " آسمان

      لباس سياه خود را به تن کرد؛

      ستارگان

      معرکه را روشن می کردند؛

      و ناگهان

      برداشتن يک تکه ابر ...

       شعبده ماه

       درخشيدن گرفت! "

دراز کشيد روی تخت نقره ای ، خرس نقره ای کوچيکش رو در آغوش فشرد ، چشم هاش رو برای ديدن رويايی نقره ای بست و کم کم نفس هاش تو عطر نقره ای گم شد ...