سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

گاهی برای جوون بودن پير می شم!
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳ 

     تو راه بهداری که بودم- می رفتم که برای مسابقات چک بشم- همه اش تو فکر اين بودم که اگر به خاطر قلب درد های اخيرم ردم کنن و اجازه بازی بهم ندن چی کار کنم ؟!   اگر برای هميشه يکی از بزرگ ترين دلخوشی های زندگيم رو ازم بگيرن چی می شه ؟! می دونستم چه عکس العملی نشون خواهم داد ، حتی می دونستم که اگر اين اتفاق بيفته اينجا چه خواهم نوشت ، هميشه همينم، انقدر راجع به انواع و اقسام اتفاق های بد و خوب فکر می کنم که اگر اتفاق بيفتن ديکه تازگی ندارن!    ولی جذابيت زندگی - اين بزرگ رنگ رنگ – همينه که هميشه غافلگيرت می کنه، بالاخره يه جای کار کم می ياری و باز هم پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد! تمام طول راه -که اونقدری هم بلند نبود - به مشکل قلبی فکر می کردم نه به خود بيماری که به محروميت از ورزش ، و می دونستم که اگر اينصور بشه زندگی از اينی هم که هست سخت تر و...-دلم نمياد بگم مزخرف تر-  می شه، همه چيز رو زير و رو کردم، همه چيز رو... باز هم يکی از جلوه های مرگ نزديک می نمود ، همون مرگی که فکر می کنم همه جايگشت هاش رو حساب کردم و وقتی اتفاق افتاد با يه دهن کجی بهم می فهمونه که بازم يه چيزی رو از قلم انداختم! تا تهش رفتم و به زمين و زمان فحش دادم ... تمام جملاتی رو که فکر می کردم خواهم گفت مرور کردم و در نهايت ... ياد حرف شوهر خاله ام افتادم، که فرض کن تصادف کردين و تمام خانواده ات رو از دست دادی و خودتم طوری آسيب ديدی که فقط سرت رو می تونی حرکت بدی، بازم بايد زندگی کنی، که يادمه با خودم گفتم هر چقدر هم که همه چيز بد پيش بره و زندگی سخت بشه من تا اون سره هستم!

     زندگی با تمام رنگ های تيره و روشنش قشنگه اگر اينا نبود که ديگه زندگی نمی شد! می شد همون بهشت مزخرفی که پيامبر ها نويدش رو دادن!

 

                                       10 تير 1383