سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

جلو آينه ايستاده بود...
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۳ 

     جلو آينه ايستاده بود و به چشم های بی حال و بی رمقش زل زده بود ، روزهايی که حوصله نداشت و حالش زياد خوب نبود خودش رو مجبور به آرايش می کرد ، انقدر به مدادها و کرم ها و پودرهای مختلف و رنگارنگ نگاه می کرد تا وسوسه بشه و يکی رو انتخاب کنه و هميشه بر حسب عادت دستش می رفت به مداد قهوه ای ...   و از اونجايی که همه چيز بايد همخونی لازم رو می داشت آرايش قهوه ای آرايش هر روزه اش شده بود...

     جلو آينه ايستاده بود و به چشم های آرايش کرده اش زل زده بود ، هيچ چيز تو ذهنش نبود نه تصوير مبهمی از رويا يا خاطره ای نه جمله ای که گفته شده بود و يا بايد گفته می شد... از تو چشم هاش چيزی خونده نمی شد ، به خودش که اومد انگار زمان متوقف شده بود و سالها ايستاده بود و زل زده بود ، زل زده بود تو چشم های خودش و انگار که تو چشم های آشنايی قديمی زل زده و داره سعی می کنه خاطرات مشترکشون رو از تو چشم های اون بکشه بيرون ، انگار چشم هاش داشتن با پرسش و پاسخی بی امان از چشم های آشنا سعی می کردن بفهمن که در اين مدت چه چيزهايی عوض شده و چه چيزهايی بدون تغيير مونده ، ولی ذهنش خالی بود ، خالي خالی...    تصوير چشم ها بهم ريخت ، تمام خاطرات و آشنايی های گذشته در هم شد...

    

      ... جلو آينه ايستاده بود و به قهوه ای-سياه زير چشم هاش زل زده بود...

 

 

                             6/تير/1383