سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

ستاره ام خنديد!
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۳ 

    ديشب اتفاقی افتاد که دست از دوره کردن متن های گذشته کشيدم . هميشه سعی کردم بهانه های کوچيک خوشبختی رو ببينم و وقتی واقعاً کم ميارم، که اين قدرت رو از دست می دم،  شايد اين چند روز هم از همون روزها بود. از همون روزها که همه آرمان ها و عقايدت به يکباره زير سوال می ره،  هميشه سعی کردم با آدما طوری رفتار کنم که اگه ديگه نبودن پشيمون نباشم ، اين روش زندگی رو خودم کشف نکردم ، بلکه شايد بشه گفت زندگی تقريباً زورتپون بهم آموخت ! سعی کردم کسی رو نرنجونم چون شايد آخرين باری باشه که همديگه رو می بينيم و اونوقت فقط پشيمونی می مونه و پشيمونی و اگر گاهی اين کار رو کردم، همواره تلاشم بر اين بوده که جبران کنم، همواره سعی کردم که از کسی نرنجم چون اگه يه وقت ديگه نبودم... سخت بوده ولی شايد امکان پذير ، اگه فقط خوبيهای آدما رو ببينی و چيزهايی که تو آدما دوست داری... آدما لااقل چشمهايی دارن که همواره می شه دوست داشت!   به نظرم همه آدما به همه آدما بدهکارن ، اين بدهکاری اونقدری زياد نيست شايد فقط به اندازه يه لبخند نه بيشتر! روش زندگی سختيه ولی با ارزشه و برای اينکه بتونی دووم بياری بايد چشمات به ديدن بهانه های کوچيک خوشبختی عادت کنن، گاهی هم نمی شه ، کم مياری ، واقعاً کم مياری ولی در مورد من که هميشه شانس باهام بوده و در نهايت نا اميدی و تعطيلی يه دونه از همون بهانه های کوچيک خورده تو سرم! ديشب يکی از همون شبها بود! يه تلنگر ،يه تلنگر واسه خوب بودن و شاد بودن! البته بايد کوچيک ترين بهانه ها رو هم ببينی و قانع باشی. اينطوری شد که تصميم کرفتم متن های تلخ گذشته رو دوره نکنم! فقط همين قبلی رو گذاشتم چون برای تايپش جداً وقت کذاشته بودم!  به هر حال باز هم ، به ياری کسی که تا حالا نديدمش، ...ستاره ام خنديد!