سفر حجمی در خط زمان

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

 
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ 
 
 
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠ 
 
 
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠ 
 
 
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ 
 
روز زیبای پاییزی خود را چگونه گذراندید
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ 

 

صبح سعی کردیم تنبلی نکنیم و زودتر بلند شویم که خدای نکرده تاخیر نخوریم و از آن‌طرف هم بتوانیم زودتر از شرکت بیایم بیرون که به تمرینمان برسیم. خدارو شکر تمام راه را خواب بودیم و از شدت ترافیک حرص نخوردیم، فقط موقع انگشت زدن که به چشم‌های خود شاهد ثبت تاخیرمان بودیم لعن و نفرین فرستادیم که می‌توانستیم سه ربع ساعت بیشتر کپه‌مان را بگذاریم و باز هم همین ساعت برسیم. سرِ کار هم از برکت سر منزوی کردن جهان و اوضاع گل و بلبل صنایع و اقتصاد، بیشتر خاطره تعریف کردیم و به مطالعات متفرقه پرداختیم. پس از پایان ساعت کاری با اشتیاق فراوان به سمت دانشگاه شتافتیم که لااقل دو ساعت مفید را در این بیست و چهار ساعت به ثبت برسانیم.

القصه... وارد متروی حسن‌آباد که شدیم یک ایستگاه به ما وفا نمود و ایستگاه بعد اعلام کردند که مسافرین محترم به علت بروز اشکال فنی قطار قادر به حرکت نمی‌باشد و لطفا قطار را ترک کنید. دست از پا درازتر تشریف آوردیم بیرون و دل‌دل می‌کردیم که این قطار زودتر برود و قطار بعدی هرچه سریع‌تر جایگزین شود که از جیغ و داد همراهان متوجه شدیم چندین تن از هم‌وطنان گرامی در قطار جا خوش کرده و قصد خروج ندارند. خلاصه که یه نیم ساعتی علاف این‌دسته از هم‌وطنان شدیم که معلوم نبود بر اساس کدام منطق در قطار جلوس فرموده بودند. این وسط اما بازار دست‌فروش‌های قسمت بانوان از داغ هم گذشته بود. لواشک و سفره نون و لباس زیر و شانه‌های جادویی و ... بله... بالاخره متروی معیوب رفت و از برکت سر حُسنِ تدبیر دست‌اندرکاران، متروهای مملو از مسافر پشت سر هم وارد ایستگاه شدند و ما هم که روحیه‌مان به نسبت برخی دیگر از هم‌وطنان لطیف‌تر بود همچنان تا نیم ساعت دیگر روی سکو به حال قدم زدن باقی ماندیم. این‌گونه بود که به تمرین نرسیدیم و گفتیم بی‌خیالی طی کنیم و زودتر برویم به سمت خانه.

وارد ایستگاه صادقیه که شدیم دو چیز توجه‌مان را خیلی جلب کرد. یک واگن از قطارها کم شده بود و صندلی‌های انتهایی سکو هم حذف شده بودند! انگار که کارد به استخوان‌مان رسیده باشد دویدیم به سمت اتاقک مسئولین مترو. به حالت خنده و عصبانیت: جداً یه دلیل منطقی برای این‌که این صندلی‌هارو از این‌جا برداشتن وجود داره؟!... گفتند نمی‌دانند و مسئول نیستند! گفتیم: آخه این الان مثلا خیلی قشنگ و لذت‌بخشه که مردم کف زمین بشینند روی سکوی مترو؟! گفتند نمی‌دانند و مسئول نیستند. در آخر هم گوشزد کردند که: به خدا مترو فقط همین یک اتاق ما نیست و ما کاره‌ای نیستیم! نگاهی به هم‌وطنان ارجمند خود کردیم که به راحتی روی زمین لم داده بودند و عین خیال‌شان هم نبود. با خودمان فکر کردیم که اگر فردا اینجا را در طول سکو میخ کار بگذارند هم این هم‌وطنان گرامی روی همان میخ‌ها هم خواهند نشست و کسی حتی سوال هم نمی‌کند. مردم سِر شده‌اند و این بزرگ‌ترین دست‌آورد آنهایی‌ست که از سیاست بطری نوشابه استفاده می‌کنند. گوشه‌ای یکی از نیروهای انتظامی مستقر در مترو مخ یک زوج ژیگولی را به‌کار گرفته بود و از سیاست‌هایی که در مترو پیاده کرده بود صحبت می‌کرد. در دلمان آرزو کردیم که موانع پیشرفت و شادی این مردم هرچه سریع‌تر به دیدار بارگاه تعالی مشرف شوند و مزار پاکشان موجبات انبساط خاطر توله‌سگی را فراهم آورده و همان‌جا قضای حاجت کند. برای تخلیه عصبانیت و جلوگیری از زیاده‌روی در ادبیات خاصه شروع به قدم زدن سریع کردیم. سه یا چهار مترو آمد و رفت و ما جا نشدیم. بالاخره بعد از یک ساعت با فشار جمعیت به حالت لنگ در هوا وارد مترو و در جایی مجبور به نشستن شدیم. خانم‌های عزیز لواشک لقمه، لواشک پذیرایی، لواشک‌های ترش ترش دارم... خانم‌ها رژلب‌های بیژن... رژلب مایع، رژلب چرخ‌گوشتی... رژلب‌های دو سر... خانم‌ها دستبند مروارید.. گیره مو... مهره مو...  و الی آخر... در همین حین یکی از هم‌وطنان که از قضا یکی از ولو شدگان روی زمین هم بود شروع کرد با استرس دنبال کیف پولش گشتن و بله... کیف پول رو زده بودن... آه و ناله و نفرین... و نمی‌دانیم که چرا حتی رئوف‌ترین نقطه قلبمان هم حرفش رو باور نمی‌کرد، البته هرچی بیشتر گذشت اعتمادمان بیشتر شد ولی خدارو شکر روی صحبتش با ما نبود. خلاصه نُه شب بود تقریبا وقتی که سوار تاکسی شدیم به سمت منزل و بشکند دستی که بی‌موقع برای کمک به همنوع دراز شود. بقیه پول پسرک بغلی را خودمان موقع پیاده شدن تقدیمشان کردیم که دیدیم از پشت سر صدا می‌آید که: ببخشید خانم... ببخشید خانم... می‌تونم چند... چنان غضبناک و سریع برگشتیم به طرفش که ساکت شد. ببین من الان به حالی‌ام که اگه یه کلمه حرف بزنی منفجر می‌شم همین‌جا آبروتو می‌برم! بحمدالله جذبه گیرا بود و بدبخت ترسید و در رفت.

و بالاخره پس از سپری کردن یک روز زیبای پاییزی خسته و کوفته با اعصاب درب و داغان به منزل رسیدیم، اما با دیدن مراسم استقبال و حضور گرم و چشم‌گیر مردم در قم از یکی از شبکه‌های تلویزیونی خستگی کلهم از تن‌مان به‌در شد و ناگهان دیدیم که نه تنها اعتقادات عمیقی به روح پیدا کرده‌ایم بلکه حضور معنویتی عظیم را نیز در روح خود احساس کردیم. این شد که با آرامش خاطر عجیبی دوش گرفته و کپه مرگمان را به امید فردایی بهتر گذاشتیم.

(اگر در رنگآمیزی تصویر این روز زیبای پاییزی از برخی خطوط عبور کردیم شما به بزرگواری خودتان ببخشید)

 


 
 
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ 
 
 
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ 

 

درد